زن که باشی
گاهی کم می آوری
دست هایی را که
مردانگی شان امنیت می آورد
و شانه هایی را که
استحکام آغوششان
لمس آرامش را
به همراه دارد.
دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی دوست داری
تکیه بدهی...
پناه ببری...
ضعیف باشی...
دست خودت نیست
زن که باشی
گهگهاه حریصانه بو میکنی
دستهایت را
شاید
عطر تلخ و گس مردانه اش
لا به لای انگشتانت
باقی مانده باشد.
زن که باشی گاهی میزنی زیر گریه
که دلش بلرزد و صدایت کند:بانو....
دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی رهایش می کنی
و پشت سرش آب می ریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که
او
خوشبخت باشد.
دست خودت نیست
زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی.
میتوانی زیر لب ترانه بخوانی و آشپزی کنی...
میتوانی جلوی آینه موهایت را شانه کنی و حس کنی نگاهش را
میتوانی ساعتها به امید گره خوردن شالش دور گردنش..ببافی و در هر رج بوسه بکاری برای روزهای مبادا که کنارش نیستی...
زن که باشی باید صبور باشی مدارا کنی و با همه ی بغض ات لبخند بزنی
زن که باشی...
هزار بار هم که بگوید:دوستت دارد!!!
بازهم خواهی پرسی:دوستم داری؟؟؟
و ته دلت همیشه خواهد لرزید.......
زن که باشی هرچقدرهم که زیبا باشی نگران زیباترهایی میشوی که شاید عاشقش شوند.....
زن که باشی هروقت که صدایت میکند:خوشکلکم!!!
خدا را شکر میکنی که درچشمان او زیبایی
دست خودت نیست
زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی...
دوستت دارم...

از بلاگ آقای لجبازو خانم مدارا
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 16:54  توسط سارا
|
خلاف عــقربه های ساعت
زندگی
در سایه روشن جریان دارد...
رفته ای
تعبیر خواب زمستانی درختها باشی
به بهار
که جای پایت رابنفشه بروید
و تقویم
روزهای بی کسی اش را غبار بگیرد
.
.
.
خیالهایم
راه راه پوشیده اند.!
شمیم عزیزی
دوستت دارم
۱۸/۰۷/۹۰
پنجمین بوسه
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 18:2  توسط سارا
|
جای خالی ات را
درز میگیرم
بخیه میزنم
...
حالا دلم تنگ شده
باید بشکافمش
...
خیاطی شاید؛
اما
اصلا رفو کاری بلد نیستم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 13:50  توسط سارا
|
آنه, تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟ وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود؟ با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت, از تنهایی معصومانه دست هایت آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت و در گیرودار ملال آور دوران زندگی...ت حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟ آنه, اکنون آمده ام تا دست هایت را به پنجه... ی طلایی خورشید دوستی بسپاری و در آبی بی کران مهربانی ها به پرواز درآیی. و اینک آنه شکفتن و سبز شدن در انتظار توست, در انتظار تو.
آنه؟/سارا؟
+ نوشته شده در سه شنبه 5 مهر1390ساعت 23:44  توسط سارا
|
دوشنه صبح ایشالا میرسی و دیدار میسر میشه. حس سبکی و خوبی دارم.انگار دنیا داره به روم می خنده ، زندگی کم کم داره برام معنا پیدا می کنه.
لحظه دیدار نزدیکست...
باز من دیوانه ام مستم...
باز می لرزد دلم دستم...
آه گویی در جهان دیگری هستم...

+ نوشته شده در شنبه 8 مرداد1390ساعت 9:28  توسط سارا
|
اول از هر چیز سالگرد با تو بودنم رو هم به تو و هم به خودم تبریک می گم..باورم نمیشه که این همه گذشته باشه..
بالاخره موفق شدم صدای گرمت رو بشنوم.وقتی چشمم به دو سه عدد ناشناس که روی صفحه گوشیم افتاده بود خورد، از خوشی بال درآوردم.خیلی دل تنگتم.
دیگه باید مُحرم شده باشی..خوش به سعادتت...
خیلی دلتنگتم. بیصبرانه منتظر بازگشتتم.



+ نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 13:23  توسط سارا
|
تو را...
نه عاشقانه و نه عاقلانه و نه حتی حتی عاجزانه...
که تو را ...
عادلانه در آغوش می کشم...
عدل مگر نه این است که هر چیزی سر جای خودش باشد؟
+ نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 21:58  توسط سارا
|
وقتی که نیستی....
پرنده خیالم به سرش می زند که خود را حلق آویز کند
از دار دل تنگیت....
به داداش نمی رسی؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 21:57  توسط سارا
|
وقتی کد ۰۰۹۶۶ رو دیروز تو قسمت میس کالها دیدم دلم خیلی گرفت.من خیلی بدشانسم . اما خوشحالم که حالت خوبه .
حتما تا حالا کلی زیارت کردی..من و چی؟ برای من هم دعا کردی؟
تو هم دلت تنگ شده؟ شب ها خوابت رو می بینم.روزهای خوبی رو داری سپری می کنی قدرشون رو بدون. اینا همش برات خاطره میشن.
چوب خط روزایی که رفتی داره پر میشه ، اما هر روزش برام مثل هزار سال داره می گذره.
خوش به سعادتت و خوش به سعادت اونایی که تو این سفر همراهت هستند. کاش من جای یکی از اون ها بودم.
مراقب خودت باش.
میبوسمت
+ نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 18:18  توسط سارا
|
دارم دیگه کم میارم.مثل آدمی شدم که به یکباره همه دلخوشی ش رو ازش گرفته باشند ،تنها دلگرمی م هم اینه که این وضعیت موقتیه.
دیروز بی دلیل کلی گریه کردم ، البته بی دلیل بی دلیل هم نبود ، خودم می دونستم چم شده. انقدر حالم بود بود که نگو.انگار درو دیوار خونه داشت من و می بلعید ، من که از خونه موندن و انجام دادن کارای عقب افتاده لذت می بردم دیروز داشتم رسما می مردم.
امروز یه روزه تازه ست. اما من دلیلی برای بیدار شدن و شروع یه روز تازه نمی دیدم.
انگار همه حس و حال من رو با خودت بردی.
دلم تنگه. امیدوارم زودتر این روزها سپری بشن.
مراقب خودت باش. فدات
+ نوشته شده در سه شنبه 28 تیر1390ساعت 8:46  توسط سارا
|