تبليغاتX
سایه روشن
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش...
زیبا ترین واژه زندگی همانا عشق و محبته.

اینکه بدون چشمداشت دوست داشته باشی و ببخشی ، همه وجودت رو به کسی که دوست داری نثار کنی ، عشقت رو به پاش بریزی...

و تو عزیزم ، شاید گاهی ابرهای پراکنده آسمون رابطه مون رو کمی تیره کنه ، اما اینا مثل ابر بهار می مونن، زود گذرند. به دل نگیر.

با صدای گرمت آرومم کن ، بذار ابدیت رو تو آغوشت حس کنم...

دوستت دارم عزیزم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 11:23  توسط سارا | 
همانا بعد از هر سختی آسانیت...

فکر می کنم این جمله نیاز به هیچ توضیح دیگه ای نداشته باشه و به خوبی گویای احوالات من تو این یک ماه گذشته باشه.

خدا جووووون دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:22  توسط سارا | 
روزها و شب های بدی رو دارم سپری می کنم.دارم با خودم می جنگم... با افسردگی و بقیه ی مکافات ها هم دارم می جنگم... این روزها ذهن من شده صحنه ی جنگ و نبرد... نبرد احساسات خوب و بد... عشق و دلتنگی و دلخونی...دلم هم که جای خودش و داره...اما با همه ی این ها دارم مذبوحانه می جنگم..با دست خالی و بدون تکیه گاه...آه تکیه گاه...خیلی سخته که تنها باشی... تنهای تنها..

دلم گرفته.. خیلی زیاد هم گرفته..گاهی از دور به خودم نگاه می کنم.. هم خنده م می گیره هم گریه... خنده از تلاش الکی م.. گریه از کشیدن این بار سنگین به تنهایی....

آه خدایی که می گن همین نزدیکی هایی.. پس کجاااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییی؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:47  توسط سارا | 

خـــــــــــداما رو برای هم نمی خواست

فقط می خواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیــــــــــــــمۀ ما، مال ما نیست

فقط  خواست نیمه مونو  دیده باشیم

تموم لحظه های این تــــــب تـــــــــلخ

خــــــــــــــــــدا از حسرت ما باخبر بود

خودش ما رو برای هم نمی خواست

خودت دیدی دعـــــامون بی اثر  بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می بینم میری و می بینی میــــــرم

تو وقتی هســـــــتی اما دوری از من

نه میشه زنده باشم نه بمیــــــــــرم

نمی گم دل خور از تقدیـــــــــرم اما

تو میدونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیـــر باید می رسیدیم

داره رو دست ما میمیره این عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:24  توسط سارا | 
 
 
در غزل آمدی و من ، و تو را ما کردی

دست خوش ، عشق مرا باز هویدا کردی



بی تو در عمق دل از عشق اثر هیچ نبود

تو به آن دیده مرا فاش چه رسوا کردی



آن دل ساده ی من بین هوس گم شده بود

تو به یک دیده ، دل گم شده پیدا کردی



آمدی ، لحظه دیدار چه کوتاه ولی

رفتی و حکم غمم باز تو امضا کردی



اینک آن دل که تو دادی ، چه به روزش آمد؟

بند بند دلم آخر تو ز هم وا کردی!



بی تو خنده به لبم هیچ نیامد اما

دیده را از پس دیدار تو در یا کردی



در عجب مانده ام از کار تو و کار دلم

غصه را آمدی و در دل من جا کردی



دوری و دوستی و عشق عجب نزدیکند!

شده حیرت زده « این دل » که چه با ما کردی؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:8  توسط سارا | 

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پُرم ، گوش برایم بفرست !



دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفاً کمی آغوش برایم بفرست !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:11  توسط سارا | 

هرگز از بی‏کسی ِ خویش مرنج

‏هرگز از دوری ِ این راه نگو

و از این تنهایی‏ و از این فاصله‏هایی که میان من و تو روییده ست . . .

بگذار تا که پروانه تنهایی از این پنجره آزاد شود

برود . . .

بال خود را بسپارد به نسیم

‏قاطی ِ باد شود

بگذار کفتر ِ خوشبختی

‏روی بام ِ نفست بنشیند

و اگرچه دلت آن‏جا تنگ است

‏نگذار رنگ غم بر قفست بنشیند

هر زمانی که دلت تنگ ِ من است

‏بهترین شعر ِ مرا

قاب کن ، پشت نگاهت بگذار

تا که تنهایی‏ات از دیدن آن ، جا بخورد

و بداند که دل من با توست‏ در همین یک قدمی . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 22:0  توسط سارا | 

 

دستانم از تو دور است و نگاهم نابينا!

ولي هرلحظه و هر جا به تو فكر مي كنم!

لمست مي كنم و مي نگرمت

و در قلبم دوست مي دارم نازنينم

تک مرد روياهايم ستايشت مي كنم . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19:40  توسط سارا | 

 

می نویسم  د  ی  د ا  ر

تو اگر بی من و دلتنگ منی

یک به یک

فاصله ها را بر دار.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 10:19  توسط سارا | 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 12:9  توسط سارا | 
 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ